تبليغاتX
به نام خدای عاشق و عاشق

به نام خدای عاشق و عاشق

دنیای یه عربانی

 

 

ز دو دیده خون فشانم ، ز غمت ، شب جدایی ...

 

+ نوشته شده در  89/04/14ساعت 18:55  توسط اباالفضل  | 

 

من کاری به عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هرکس را که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر ماری باشد

از تو دریغ می کند

پس من با تمام وجودم ، خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

 

این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم

تا روزگار بو نبرد

 

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم !

 

<< قیصر امین پور >>

 

+ نوشته شده در  88/12/24ساعت 21:25  توسط اباالفضل  | 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود 
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟

در سینه ی هر سنگدلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟


 

زنده یاد: قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  88/12/21ساعت 0:4  توسط اباالفضل  | 

 

اگر من ترک ارباب وفا کردم، پشیمانم
اگر اینگونه با ساقی جفا کردم،پشیمانم

من از عمری که با زاهد فنا کردم، پشیمانم
من از جوری که در راه خدا کردم، پشیمانم

من امشب گوشه ی میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

به هر جا پا گذارم کینه ها بینم
هزاران چهره در آیینه ها بینم

چه جایی خوش تر از میخانه بگزینم
من اینجا مست و حیرانم
من امشب گوشه ی میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

در اینجا هر که در دل باوری دارد
در اینجا هر غمی خنیاگری دارد
که در میخانه حتی دشمنت با خود
به جای دشنه، دستش ساغری دارد

من امشب گوشه ی میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

در اینجا جز به کوی یار، راهی نیست
در اینجا جز مهین دلدار، شاهی نیست
در اینجا پادشاه عاشقان، ساقی ست
که او هم گاه و گاهی هست، گاهی نیست

در اینجا خون مردم، خفته در خون نیست
در اینجا چهره ی آزادگی گم نیست
در اینجا تخت شاهی، دوش مردم نیست

به نام عشق می خوانم
من امشب گوشه ی میخانه میمانم

 

+ نوشته شده در  88/11/30ساعت 16:39  توسط اباالفضل  | 

 

 

یک نظـــــر بر ابر کردم، ابر باریدن گرفـــت     یک نظــــر بر یار کردم، یار نالیــــــــدن گرفت

تکیه بر دیوار کردم، خاک بر فرقم نشست    خاک بر فرقش نشیند، آنکه یار از من گرفت

 

+ نوشته شده در  88/11/21ساعت 23:13  توسط اباالفضل  | 

 

عصر يک جمعه‌ي دلگير، دلم گفت بگويم بنويسم که چرا عشق به سامان نرسيده است؟ چرا آب به گلدان نرسيده است؟ چرا لحظهء باران نرسيده است؟ و هر کس که در اين خشکي دوران به لبش جان نرسيده است، به ايمان نرسيده است و غم عشق به پايان نرسيده است. بگو حافظ دلخسته زشيراز بيايد بنويسد که هنوزم که هنوز است، چرا يوسف گمگشته به کنعان نرسيده است؟ چرا کلبه‌ي احزان به گلستان نرسيده است؟
 
دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمين مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمين مرد، زمين مرد، خداوند گواه است، دلم چشم براه است، و در حسرت يک پلک نگاه است، ولي حيف نصيبم فقط آه است و همين آه، خدايا برسد کاش به جايي، برسد کاش صدايم به صدايي...
 
عصر اين جمعه دلگير وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس، تو کجايي گل نرگس؟به خدا آه نفس هاي غريب تو که آغشته به حزني است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته در سوگ کدامين غم عظمي به تنت رخت عزا کرده اي؟ اي عشق مجسم! که به جاي نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت به فداي نخ آن شال سياهت به فداي رخت اي ماه! بيا صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و  اين بزم توئي ،آجرک الله!عزيز دو جهان يوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسيم سحري روي پر فطرس معراج نفس گشته هوايي و سپس رفته به اقليم رهايي، به همان  صحن و سرايي که شما زائر آني و خلاصه شود آيا که مرا نيز به همراه خودت زير رکابت  ببري تا بشوم کرب و بلايي، به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گويند به انگشت اشاره مگر اين عاشق بيچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجايي؟ تو کجايي شده ام باز هوايي،شده ام باز هوايي...
 
گريه کن ،گريه و خون گريه کن آري که هر آن مرثيه را خلق شنيده است شما ديده اي آنرا و اگر طاقتتان هست، کنون من نفسي روضه ز مقتل بنويسم، و خودت نيز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در يد موسي بشود، چون تپش موجِ مصيبات بلند است، به گستردگي ساحل نيل است، و اين بحر طويل است و ببخشيد که اين مخمل خون بر تن تبدار حروف است که اين روضه‌ي مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صداي تپش سطر به سطرش، همگي موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سينه‌زنان، کشتي آرام نجات است، ولي حيف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولي حيف که ارباب «اسير الکربات» است، ولي حيف هنوزم که هنوز است حسين ابن علي تشنه‌ي يار است و زني محو تماشاست زبالاي بلندي، الف قامت او دال و همه هستي او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...» خدايا چه بگويم «که شکستند سبو را و بريدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم مي‌گذرم از تپش روضه که خود غرق عزايي، تو خودت کرب و بلايي، قسمت مي‌دهم آقا به همين روضه که در مجلس ما نيز بيايي، تو کجايي ... تو کجايي...
 
و باز اربعین شد...
 
 
 
+ نوشته شده در  88/11/16ساعت 19:26  توسط اباالفضل  | 

 

 

یا حسین (ع)

 

رهبر اگر فرمان دهد ، امت به راهش جان دهد

 

 

+ نوشته شده در  88/10/09ساعت 19:17  توسط اباالفضل  | 

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

 

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

پس تا بنگر یاری دیوانه ندارد

 

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

 

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 

تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا

ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد . . .

 

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 23:22  توسط اباالفضل  | 

 

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم

تحمل می کنم
بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشمات معلومه

یکی اونجاست
شبیه من ، یه دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدرتو می دونه


چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه
گذشتن...
تازه می فهمم ، تازه می فهمم

تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه
دارم می رم ،
 ته دیوونگیم اینه
نمی رسه
به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه
گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم.....

 

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 19:22  توسط اباالفضل  | 

 

 

آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده      خط امانی ز گنـــــــــاهم بده


 

ای حرمت ملجاء درمـــــاندگان        دور مران از در و راهم بده

 

لایق وصـــــل تو که من نیستم       اذن به یک لحظه نگاهم بده

 

لشگر شیطان به کمین من است     بی کسم ای شـــــاه پناهم بده

 

میلاد امام رضا(ع) مبارک          

 

 

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 10:33  توسط اباالفضل  | 

 

زن ومردجوانی به محله ی جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.
روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید
.
احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده
! "
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


زندگی هم همینطور است.وقتی که رفتار دیگران رامشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هر گونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 0:35  توسط اباالفضل  | 

 

اگه کسی بهتون بگه قالتاق چه جوابی بهش می دین؟

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 19:40  توسط اباالفضل  | 

 

 

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم      وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند      هم آب بر آتش زنم هم باده هاشان بشکنم

از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من      تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم      بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم       تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور      چون اصل های بیخشان از راه پنهان بشکنم

من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را       گر ذره ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم

هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد       گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او        گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم         گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی        پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می        دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم        گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای        گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم

نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو         جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی        گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند            من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم

 

عید همگی بُود مبارک

 

+ نوشته شده در  88/06/29ساعت 21:50  توسط اباالفضل  | 

 

در بن بست هم راه آسمان باز است

پرواز را بیاموز

ماه من، ماه خدا آمد ...

+ نوشته شده در  88/06/06ساعت 0:29  توسط اباالفضل  | 

 

این جمله که میگه " زمان دردها رو شفا میده " درسته!

از روی طبیعت، درمان زخم های بدنی، لحظاتی بعد از جراحت شروع میشه. و بدن های ما کار خودشون رو آغاز می کنن.

اما وقتی یه رابطه ی دوستی خدشه دار میشه، بعضی اوقات یه روزه خوب میشه و بعضی اوقات هم به اندازه ی تمام زندگی مون، خوب شدنش وقت گیر میشه.

بعضی اوقات هم مجبوریم فقط خودمون رو درمان کنیم.

بعضی وقت ها هم، دروغ گفتن های ما، شفای درد دیگران میشه!

 

 

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 18:5  توسط اباالفضل  | 

 

والا پیامدار محمد . . .

       

عید مبعث مبارک  

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 23:0  توسط اباالفضل  | 

 

خوب است لحظه ای فکر کنیم که اگر یکی از آن 168 نفری بودیم که در آن حادثه کشته می شدیم، اکنون در پیشگاه خداوند چه حالی داشتیم.

اگر آن اعمالی که شایسته ی حضور در آن مقام است همراهمان بود که بود وگرنه با دستی تهی و با رویی ...

باید همیشه منتظر و آماده باشیم، که ما هم می رویم.

 

مولانا در مورد مرگ خودش میگه:

به روز مرگ ، چو تابوت مــــن روان باشد                      گمان مبر ، که مرا درد ایــن جهان باشد

برای من مگـــــری و مـــــگــــو دریغ دریغ                       بــــــه دام دیو درافـــتی ، دریغ آن باشد

جنــازه ام چو بینی ، مــگــــو فراق فراق                       مــــرا وصال و مـــلاقات ، آن زمان باشد

مـرا به گور سپردی ، مـگــــــو وداع وداع                       که گــــــور ، پــــرده جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی ، بـــــرآمــــدن بنگر                      غروب شـمس و قمر را چــــرا زیان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمـــین که نرست                      چرا به دانه انــــسانــــت این گمان باشد

تو را چنان بنماید که من به خاک شدم                       به زیر پای من ، این هفت آسمان باشد

 

+ نوشته شده در  88/04/26ساعت 1:9  توسط اباالفضل  | 

 

حافظ شیرازی:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

امیر نظام گروسی (در جواب حافظ):

اگر آن کُرد گروسی به دست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سر و پا را

جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

دکتر انوشه (در جواب امیر نظام):

اگر آن مَه رخ تهران به دست آرد دل ما را

به لبخند تَرش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن مَه لقای ما که شور افکنده دنیا را

 

 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 19:22  توسط اباالفضل  | 

 

حسين قدياني*

اما جناب موسوی! اگر سنگ دوستانت بر جسم و جان خراش آورد، امان از حرف‌هایت، بیانیه‌هایت، شاخ و شانه کشیدن‌هایت و خنده‌های شیطانی آن سوی آب که روح را آزرد و بی تاب و مجروح کرد. جناب میرحسین! دوست داشتم در فضایی مهربانانه‌تر با تو سخن بگویم. قرارمان این نبود ولی تو قرارمان را بهم زدی، با حرف‌هایت و سنگ‌های اطرفیانت.
***
قصه آن شب را می‌خواهی بدانی؟ ... شاید برایت مهم نباشد اما قصه آن شب، متن شکایت من از توست. تو متهم هستی به ريختن خون فرزند یک شهید. من هم رهایت کنم، مادر بزرگم دست‌بردار نیست. آخر من تنها یادگار فرزند شهیدش هستم... می‌دانی، تا همین امروز اعتراضات مدنی تو به قیمت جان چه بیگناهانی تمام شده است؟! جانباز دوران جنگ را طرفداران تو و نه بعثی‌های خبیث، باز جانباز کرده‌اند. این ننگ را کجا می‌خواهی ببری، آقای نخست‌وزیر دوران جنگ؟! بنده خدا رضا برجی حق دارد از تو بپرسد که: «روی خون چند نفر می‌خواهید رئیس‌جمهور شوید؟!»
***

دوشنبه شب، همان شبی که تو غروبش به بهانه بیانیه، فرمان آشوب دادی، همان شبی که تو بعد از این فرمان به دامان خانه بازگشتی و در آشیانه آرام گرفتی، میلیشیای دموکراسی، ناشیانه به جان ملت افتاد و تنها در خیابان آزادی، هفت نفر را به شهادت رساند. در آن شب که تب آتش و دود بالا گرفته بود، دوستانت بوی باروت می‌دادند. اعتراض‌شان مدنی بود اما بوی خون می‌داد. گنگ ‌خواب دیده شده بودند. حجاریان که گفته بود؛ اصلاحات خون می‌خواهد! چرا تعارف کنیم. تو مشکلت احمدی‌نژاد نیست. در سر نه‌ سودای اصلاحات، که خیال كودتاي مخملین داشته‌ای. حداقل رفتار و گفتارت که این را می‌رساند. در دل چه می‌اندیشیدی، خدا عالم است اما باز هم خدا عالم است که با امثال ساسی مانکن نمی‌توان انقلاب کرد.
امر گاهی بر آدم مشتبه می‌شود. اشتباهی گمان می‌کند که کار تمام است. این گمان سنگ به دستان هوادار تو بود. البته همه هواداران تو را با یک چوب نمی‌رانم. عقلای شان خوب مردمی هستند. هرچند که بعید می‌دانم که دگربار به تو روی خوش نشان بدهند و رای بدهند. تو حتی صدای مسیح مهاجری را هم درآوردی! در سرمقاله جمهوری‌اسلامی خطاب به تو با عتاب و بعد از کلی حساب و کتاب نوشته بود: چرا وقتی ولایت‌فقیه و شورای نگهبان را قبول نداشته‌اید، اصولا نامزد انتخابات شده‌اید؟ اما از صفحات کاغذی به کف خیابان برگردیم. خس و خاشاکی که به اسم تو، دنبال رسم براندازی بودند، با خود می‌پنداشتند که این ظلمت و تاریکی، همیشگی است اما نیک که بنگری ره افسانه زده بودند. سحر نزدیک بود. نماز آدینه را دیدی؟ زیارت قبول! می‌دانم در آن نماز نبودی. سرباز انقلاب بودن، لیاقتی می‌خواهد که خدا سعادتش را برای همیشه به آدمی نمی‌دهد. خواه مرجع تقلید باشی، خواه قائم‌مقام رهبری. بزرگ‌تر از شما بودند کسانی که می‌خواستند بر صورت خورشید، خاک بپاشند. سرنوشت‌شان را تو بهتر از ما می‌دانی ... و خوب می‌دانی که قرارمان این نبود،‌تو قرارمان را بهم زدی، با حرف‌هایت و سنگ‌های اطرافیانت. چه بسیار که از در نصیحت به تو می‌گویند: به سیم آخر زده‌ای اما هنوز دیر نشده! جناب موسوی! معمولا رسم روزگار بر این است که زود، دیر می‌شود. تو قبل از آنکه بخواهی با پاپس کشیدن،‌منت بر نظام و ملت بگذاری، اول باید جواب این خون‌ها را بدهی. قهرمان ‌بازی بماند برای بعد.

***

دوشنبه شب، من بی‌آنکه عضو نیروی انتظامی باشم، دوشنبه‌شب، من بی‌آنکه عضو بسیج باشم، راهی خانه بودم اما نمی‌دانستم که خانه رفتنم جرم بود. من نه سپاهی‌ام، نه مدعی‌ام که حزب‌اللهی‌ام و نه هیچ، الا فرزند یک شهید. بیش از 10 سال سابقه‌کار مطبوعاتی دارم و تاکنون یاد ندارم اشاره‌ای به این کرده باشم که فرزند شهید هستم. اما از آنجا که شما وقتی حال و روز امروز خود را خراب می‌بینید از نخست‌وزیری‌تان در دوره جنگ مایه می‌گذارید، چه باک اگر دیگران بدانند مرا هم با همان دوره عهد و پیمانی ناگسستنی است! اما این ننگ را کجا می‌خواهی ببری، آقای نخست‌وزیر دوران جنگ، که همه قاتلان پدر من و تمام دشمنان شهدا پشت شما درآمده‌اند؟
همان کسانی که به صدام دستور کشتن پدر مرا دادند این روزها برای تو دست می‌زنند! همان کسانی که حاج‌احمد متوسلیان، این حیدر کرار سپاه خمینی (ره) را به اسارت بردند، این روزها در مدح تو شعر می‌خوانند! همان منافقینی که در مرصاد نقشه فتح تهران را کشیده بودند، این روزها با تو ابراز همدردی می‌کنند! فرح پهلوی و فرزند شاه مخلوع را با تو چه نسبتی است؟ چه شده که شیمون پرز به طرفداری از تو برخاسته؟ اینها که روزگاری مقابل همه ما، تاکید می‌کنم همه ما، صف‌آرایی کرده بودند، اینک پشت سر تو سنگر گرفته‌اند . راستش را بگو این 20 سال با خودت چه کرده‌ای؟ تو عوض شده‌ای یا آنها؟ نه به آن سکوت 20 ساله‌ات، نه به این همه هیاهو. نه به آن تفریط، نه به این افراط. راستی! فریادت هم مثل سکوتت، مشکوک و معنادار است. البته قرارمان این نبود ولی تو قرارمان را بهم زدی؛ با حرف‌هایت و سنگ‌های اطرافیانت.
***

جناب میرحسین!
نظامی که خمینی پایه آن را گذاشت و خامنه‌ای ادامه دهنده راهش است، دوستانی دارد و دشمنانی. نه هر کسی برای این دوستی، سزاوار است و نه هر ناکسی برای این دشمنی لایق. امثال شما شاید روزگاری دستی در سپاه دوست داشته‌اید و لیکن امروز نه آنگونه است که با داد و بیداد و فریاد مبدل به دشمن نظام شوید. جمهوری اسلامی، جمهوری مقدسی است که خبیث‌ترین شیاطین عالم دشمن آنند؛ صهیونیست‌ها، سران شیطان بزرگ، ابر سرمایه‌داران عرصه رسانه و... پس با این خودنمایی‌ها، بی‌زحمت خودتان را دشمن نظام جا نزنید.

علی(ع) را دشمنی سزاست همچون عمروعاص و معاویه. ابن‌ ملجم‌ها و قطام‌ها گرچه در تقاطع براندازی، با سران کفر به یک نقطه مشترک می‌رسند اما امثال پسر ملجم و...، حقیرتر از آنند که دشمن ابوتراب لقب گیرند. چنین افرادی بیش از آنکه دشمن علی باشند، آلت دست دشمن اصلی‌اند. نه! نظام در شناخت دوست و دشمن اشتباه نمی‌کند. ما یک «خودی» داریم و یک «غیر خودی» و این وسط هستند کسانی که نقش‌شان بیشتر از «نخودی» نیست. نخودی‌ها نه به سکوت‌شان اعتباری هست نه به فریادشان. اما هم سکوت‌شان و هم فریادشان قند در دل دشمن آب می‌کند و دشمن را به یک چیزهایی امیدوار. بیچاره دشمن! بیچاره رئیس‌جمهور آمریکا که باز هم به امید خبرهایی از ایران نشست اما از کودتای مخملین، طرفی نبست.
این ننگ را به کجا می‌خواهی ببری، آقای نخست‌وزیر دوران جنگ! تو امروز رایحه دوران امام را می‌دهی یا بوی خباثت‌های شیطان بزرگ را؟ تو امروز، چیزی از دیروز خود باقی نگذاشتی. آمریکا، انگلیس و اسرائیل، آنقدر از تو خوبی دیده‌اند که گناه با امام بودنت را و گناه انقلابی بودنت را و گناه 8 سال نخست‌وزیری دوران جنگت را بخشیده‌اند. از نظر اوباما تو دیگر پاک پاکی!... و این یعنی اینکه قرارمان این نبود، قرارمان را تو بهم زدی، با حرف‌هایت و سنگ و تیغ‌های اطرافیانت. همان سنگ که پدران بسیاری را داغدار عزیزان‌شان کرد و بر سر من نیز نشانه‌ای گذاشت.
گفت: به کسی که جرمش آتش است، به خاکستر قناعت کرده‌اند، چه جای شکایت است. شکایتی از محضر دوست نیست. جان امثال من چه ارزشی دارد که برای یار خراسانی، قربانی شود. ما اما گریبان آنهایی را که به صورت خورشید، خاک می‌پاشند، رها نخواهیم کرد؛ پس بسم‌الله...

*فرزند شهيد

منبع: http://www.kalemehnews.com/?724

 

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 20:15  توسط اباالفضل  | 

 

مرد مردستان؛ چشم ها با آمدنت آیین پهلوانی را به نظاره نشست.

 

۱۳رجب، میلاد حضرت ولی- علی(ع)- و روز پدر مبارک

 

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 8:6  توسط اباالفضل  | 

 

 

این تویی یا سرو بستانی به گفتار آمدست؟     یا مـلک در صــورت مردم به گفتــار آمدســـت؟

آن پری کز خلق پنهان بود چنـــــدین روزگار     باز مــی بـیـنـم کـــه در عالم پـدیـدار آمـدســت

عود می​سوزنــــد یا گل می​دمد در بوستان     دوسـتــان یا کــاروان مشــــک تـاتـار آمدســـت

تا مرا با نقــــش رویش آشنـــــــایی اوفتاد      هر چه می​بینم به چشمم نقش دیوار آمدسـت

ساربانا یک نظر در روی آن زیبـــــــــــا نگار       گر به جانـی مــی​دهـد اینـک خریـدار آمدســت

من دگر در خانه ننشینـــــم اسیر و دردمند      خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمدست

گر تو انکــــار نظـر در آفرینــش مـی​کنـــی      من همی​گویم که چشم از بهر این کار آمدست

وه که گـر من بازبینــم روی یار خـویــش را      مرده​ای بیـنــی کـه با دنــیــا دگــربار آمـدســت

آن چه بر من مـی​رود دربنـدت ای آرام جان     با کســی گویـــم که در بنــدی گرفتار آمدســت

نی که می​نالــد همــی در مجـلس آزادگان      زان همــی​نالد که بر وی زخـم بسیـار آمدسـت

تا نپنــداری که بعد از چشــم خواب آلود تو       تا برفتــی خوابــم اندر چشـم بـیــدار آمدســت

سعـــدیا گر هـمتی داری منال از جــور یار       تا جـــهـــــان بودست جور یار بر یار آمـــدســت

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 23:47  توسط اباالفضل  | 

 

 

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم 
گفتي: فاني قريب
     .:: من كه نزديكم (بقره/آیه 186) ::.


 
گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش مي‌شد بهت نزديك شم 
گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
  .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد كن (اعراف/آیه205 ) ::.


گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم
     .:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/ آیه 22) ::.


 
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي 
گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه
     .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود/آیه 90) ::.


گفتم: با اين همه گناه... آخه چيكار مي‌تونم بكنم؟     
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمي‌دونيد خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌كنه؟! (توبه/آیه 104) ::.

 
گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/آیه 3-2 ) ::.

گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
     .:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/ آیه 53) ::.

 
گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/آیه 135) ::.

گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌كنه؛ عاشق مي‌شم!  ...  توبه مي‌كنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/آیه 222) ::.

 
ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك     
گفتي: اليس الله بكاف عبده
     .:: خدا براي بنده‌اش كافي نيست؟ (زمر/آیه 36) ::.


گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار مي‌تونم بكنم؟
گفتي: يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمؤمنين رحيما
.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريكي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/آیه 43-14 )::.

 

 

 

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 18:24  توسط اباالفضل  | 

سلام به عزیزان جان
و اینگونه شروع می کنیم - با یاد خدا -
 
مشاور شهيد رجايي با ارسال نامه سرگشاده اي خطاب به ميرحسين موسوي اعلام کرد:آقاي موسوي!چرا در اين انتخابات با آنهمه توصيه هاي حکيمانه و دردمندانه ولي فقيه زمان ، با زيرکي خاص از اطاعت معظم له سرپيچي کرديد؟خودتان داوري کنيد، بني صدر چه کرده بود که شما نکرديد؟
 
متن کامل نامه:
 
جناب آقاي موسوي زيد عزه
سلام عليکم
اين دومين نامه است بحضورتان تقديم مي دارم. اولين نامه را که در 9 خرداد بمناسبت انتخابات رياست جمهوري برايتان نوشتم، به نکاتي اشاره و تاکيد کردم، نکند آنچنان در سراب صف زيبايي سبزپوشان و حمايت همراهان اهريمني زر و تزوير سياستمداران کهنه کار محاصره شويد که تشخيص را از چاه براي شما ممکن نشود و زماني بخود آييد که ديگر دير شده باشد. اکنون خودتان قضاوت کنيد با تنگي آن حلقه محاصره چه اتفاقي افتاده است . گره اي که آن روز مي توانستيد با دست بازکنيد، اکنون با دندان هم نمي توانيد بازکنيد. لطفا" آن ضرف المثل معروف را به ياد بياوريد که ((وقتي جاهلي سنگي را به چاه مي اندازد، 40 عاقل هم نمي تواند آن را درآورد.))
اما حضرتعالي که يک عنصر فرهيخته سياسي حوزه خردورزي بوديد و با هشت سال تجربه مديريت حساس اجرايي و بيست سال در حاشيه امن ، فراز و فرودهاي کشور را رصد کرده بوديد، چرا چنين کرديد که فرصت طلايي 40 ميليون راي دهندگان آزاد انديش ايراني را هدر دهيد؟ شما که اين همه سال غنودن و استراحت در سايه امن را به کار فرسايشي در ميدان تلاش ترجيح داده بوديد حداقل نمي توانستيد به خودتان زحمت بدهيد و حرکت رو به رشد اين ملت خواهان عدالت را دنبال کنيد؟ آيا نمي خواستيد باور کنيد که اين ملت بپاخاسته بعد از گذر از دوره جنگ تا امروز چگونه توانسته قدم به قدم خرابيها را بازسازي و تدريجا" با پوست اندازي سياسي خود راتعديل و خرابي هاي جنگ را با لطف الهي ترميم کند؟ يادمان هست ، امام راحل (ره) در پايان دوره تبعيد رژيم ستمشاهي و آغاز ورود به سرزمين ستمديده ايران – با آنکه هنوز جنگي اتفاق نيفتاده بود- به اين مضمون فرمود)) براي ساختن کشور- ايران – 20 سال وقت لازم است ؟ )) وقتي ، روح اين گفتار حکميانه را اکثر نسل جوان خوب درک کرده بود که ديديم رکود موفقيت هاي مختلف در عرصه هاي علمي جهاني را مي شکست و پيش مي تاخت چگونه شما که عنصر سياسي حاضر در صحنه بوديد نگرفتيد که : تکليف ما براي رسيدن به عزت استقلال سياسي ، اقتصادي و فرهنگي چيست ؟ شما که کوله باري از تجربه سياسي داشتيد و هشت سال هم به دوره نخست وزيري خود تحت عنايت آن پير فرزانه افتخار مي کنيد- که حق هم داريد- آيا نبايد باور کنيد بعد از اين همه خرابي هاي جنگ ، موفقيت کليدي ما براساس توصيه همان بزرگمرد انقلاب، در سايه وحدت و همدلي زير نظر ولايت فقيه بوده است ؟ لطفا همين جا به ملت پاسخ دهيد. پس چرا در اين انتخابات با آنهمه توصيه هاي حکيمانه و دردمندانه ولي فقيه زمان ، با زيرکي خاص از اطاعت معظم له سرپيچي کرديد؟ - مرا ببخشيد – خودتان داوري کنيد، بني صدر چه کرده بود که شما نکرديد؟
شما که دانش آموخته مدرسه روشنفکري بوديد و سنگ قدرتمداري را بر سينه خود کوفتيد و در ايام انتخابات به اعتبار شوراي نگهبان خدشه وارد کرديد و با تحريک احساسات مردم اين همه غتله بر پا کرديد آيا قانون پذير بوديد يا قانون گريز؟ راستي آيا اين گونه و گفتار انتخاباتي تان ولايت فقيهي بود؟
اکنون بازگرديد به دوره 8 سال نخست وزيري تان و فيلم همان دوران مديريت خويش را واکاوي کنيد و ببينيد مردم عاشق ولايت ، زير سايه رهبري امام بزرگوار براي حمايت دولت شما چه کردند؟ يادتان مي آيد مردان و زنان سراسر کشور، گوئي همه شان اعضاء دلسوز يک دولت شده بودند و عامه مردم نه فقط هر چه داشتيد با قناعت به کمتر، بيشترين را به جبهه ها فرستند که حتي فرزندشان را براي دفاع از انقلاب و سرزمين اسلامي روانه جبهه ها کردند. آيا باور کنيد مديريت دفاع مقدس تنها با شما نبود که سرنخ اصلي آن در دست رهبري و مردم بود؟
بد نيست يادتان بياورم يکبار طبق روال جاري ، با اعضاء دولت شما به حضور يکي از مراجع آن روز در قم که اميد امام و انقلاب هم بود، رسيديم ، وقتي گفتيد: آمديم رهنمود بگيريم ، در جواب به صراحت گفت : آقاي موسوي تا کي رهنمود؟ بس است برويد کار کنيد و مشکل مردم را حل کنيدو...
اکنون ، آقاي موسوي گرفتيد مشکل شما کجا بود ؟ عزيزم کشوري که سلطه طلبان جهاني بخاطر انقلابش جنگ را بر آن تحميل کرده بودند، براي اداره آن مديريت ويژه مي خواست که اگر وجود نازنين امام بزرگوار نبود شما از عهده درست آن بر نمي آمديد. بياد بياوريد براي حل معضلات کشور چرا بارها به امام (ره) پناه برديد و حتي استعفا داديد؟ امروز هم که اکثر مردم از سابقه شما اطلاع داشته حاضر نبودند شما را به مسئوليت رياست جمهوري انتخاب کنند. که انتخاب نکردند. چرا از مصادر قانوني کشور گله داريد؟
مردم فرانسه با همه احترامي که به ژنرال دوگل – قهرمان جنگ جهاني – قائل بودند، بعد از جنگ ، راي اختيار کامل به مديريت او ندادند، ملت ما بيدار است و انتظار دارد با مديريت اجرايي متعهد، مردمي ، شجاع و تلاشگر، کشورشان مانند برخي از کشورهاي پيشرفته جنوب شرق آسيا حتي جلوتر از برنامه چشم انداز به قله پيشرفت برسد. شايد شما در اتاق فکر، يک رجل سياسي اقتصادي مفيدي باشيد اما براي مديريت ارشد اجرايي کشور جامعيتي از صفات ناب مي خواهد- که با عرض معذرت – شما برخي از آنها را نداشتيد. چرا اينهمه به اين و آن متوسل مي شويد و کشور را به معرکه زورآزمايي و ايجاد تنش و آشوب مي کشانيدو مردم را در هاله ابهام فرود مي بريد؟ آيا باور نداريد عرض و آبروي خود مي بريد و زحمت ديگران مي داريد؟
حال که رشته گفتار به اينجا رسيد، براساس اسناد تاريخ ، اگر جنگ هاي کشورهاي آفريقايي ، عربي ، آسيايي و اخيرا افغانستان و عراق را پيگيري کنيم مي بينيم چه بلائي بر سر مردم آمده و مي آيد، آيا توجه داريم دول استعماري به اين سادگي حاضر نيستند دست از سر اين کشورها بردارند؟ اگر توانستند به زور و اگر نه تحت عنوان – آزادي دروغين – با خواب و خام کردن دولتها و ملتها، تا کودتا و انقلاب هاي مخملين و ساير دست آويزهاي روز، چون نگراني جامعه جهاني از خطر هسته اي شدن کشورهاي رو به رشد با تهديد به چند گزينه – تحريم تا حمله نظامي – برنامه از پا درآوردن کشورهاي مورد نظرشان را در دستور کار خود قرار مي دهند و ...
راستي هنوز نمي خواهيد بپذيريد بيگانه غربي هنوز به اين کشور ما چشم طمع دارد؟ لطفا با اين دسته گلي که همين دو هفته به آب داده ايد به دقت پيگيري کنيد، نه فقط رسانه هاي غربي که سران شان با همصدائي سردمداران رژيم جعلي اسرائيل در کمال وقاحت براي بر افروختن آتش شعله هاي فتنه چگونه با نام حمايت از شما کف زدند و هورا کشيدند .
جناب موسوي مملکت داري در شرائط امروز علاوه بر شرائط مقرر در قانون به بينش ، تدبير، تلاش و شهامت ويژه نياز دارد. به نظر مي رسد يکي از مشکلات شما اين است که در سايه استراحت 20 ساله تصور کرديد بعد از پايان مديريت شما در جنگ ، ديگر مشکلي نداريم و يا شايد برخي اصلاح طلبان ، مدتها روي شما کار کردند تا آماده شديد با يک ديد مشترک در اين دوره بپاخيزيد و يکباره همه خواسته هاي فرو خورده شان را برآورده سازيد! اکنون ملاحظه کنيد تا کجا شما را به پيش راندند؟ بد نيست برگرديد و بخش هايي از مناظره هاي انتخاباتي تان را مرور کنيد که چگونه هر چه خواستيد تهمت زديد و توهين کرديد و ... اما خودتان تحمل هيچ عکس العمل – حتي از مجري برنامه را نداشتيد که به شما بگويد از چارچوب مناظره خارج نشويد و ...
در ادامه آن ، در روز انتخابات صبر نکرديد تا اگر اعتراضي داريد در موعد مقرر و از مجازي قانون پيگيري کنيد. پس به همه تاختيد. همه مباني و معيارهاي قانوني را تخطئه و به تقلب کاري متعهم کرديد و با عدم اطاعت از توصيه هاي رهبري زمان ، حتي تبعيت پذيرفته شده خودتان از امام راحل (ره) را که تا ظهور مهدي موعود(عج) به عنوان دستورالعملي براي نسل ها ثبت شد که ((پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملکت آسيبي نرسد)) به بايگاني سپرديد و به صلاحيت خويش لطمه بزرگ زديد و با غائله بر پا کرده خود دشمنان داخلي و خارجي را شاد و اميدوار کرديد و عزت و اقتدار اسلامي ملي بدست آمده 30 ساله نظام را در هم شکستيد. پس نه تنها وفاداران به انقلاب اسلامي – حتي بخشي از آنها که بدليل پاکدستي و رابطه و پيوند مديريتي تان با دو بزرگوار انقلاب به شما راي دادند- همه را شرمنده ساختيد و اميد ساير ملت هاي آزاد جهان را نيز بر باد داديد! برادر عزيز! شما که همه پلها را پشت سرخود خراب کرديد. راستي آن ادعاي قانونمداري تان چه شد؟
آقاي موسوي ! شما و حاميانتان ادعا مي کنيد در تهران خاصه مناطق شمالي ، به دلايلي که مي دانيد، اکثريت آراء به نفع شما بود. حتي هم همين است . اما چرا اين تصور را به استان تهران و ساير استانها تسري مي دهيد؟ چرا نمي خواهيد باور کنيد آقاي احمدي نژاد در طول 4 سال حداقل دوبار در همه استانها و شهرها علاوه بر حضور کارشناسانه خود و اعضاي دولتش براي اخذ تصميم سازندگي و توزيع عدالت اجتماعي ، اکسير محبت ديدار مردمي را در کام اکثر مردم چکانيد و اکنون در اين انتخابات با حضور اکثريت چشمگير، همان مردم خواستند خدمت صادقانه اش را پاس دارند- که پاس داشتند- وانگهي 4 سال پيش ، رقيب اصلي اين دوره شما که آن روز خيلي شناخته شده نبود از حريف قدر خود با شگفتي تفاضل آراء پيشي گرفت ، آيا نمي خواهيد آراء حتمي آن دوره رقيب تان را با آراء شناخته شده جديد اين دوره که حاصلش بيش از 24 ميليون خواهد شد به نفع ايشان اعتراف کنيد؟ لطفا بيش از اين به خودتان اين همه زحمت ندهيد که اکثريت 85% آراء صندوق هاي راي را به نفع خود مصادره کنيد. نه ملت بيدار ما و نه ملل آزاده جهان اين ادعاي غير منطقي و غير مستند را از شما نمي پذيرند. با اين همه هرچند معتقدم هر چه زودتر به معيارهاي قانوني احترام بگذاريد اکثر اين ملت سرفراز شما را به گرمي خواهد پذيرفت بلکه در موعد مقرر هر آنچه از حقيقت رونمائي شود، همه انسان هاي آزاده مان با بازگشت به صميمت و احترام به هم ، قانونمداري را در کشور نهادينه سازند.

با پوزش خاص
حسن عسکري راد
6/ تيرماه /88
 
+ نوشته شده در  88/04/06ساعت 22:1  توسط اباالفضل  |